به نام ارام دهنده ی دلها
یادمان باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست
خدایا کفر نمیگویم، چه میخواهی تو از جانم؟! خداوندا! به زیر پای نامردان بیاندازی خداوندا! تنت بر سایهی دیوار بگشایی عمارتهای مرمرین بینی خداوندا! خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان
بودن و ماندن كاش
من در شام تاسوعا بميرم تا
شما خرجيام را خرج
نذر ظهر عاشورا كنید
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت یلداتان مبارک... عاشق بودن را نه بر حسب شعار ، بلکه به
حکم پروردگار خواهم اموخت از ان سبب مشکی را رنگ عشق دانستم ، که خدا را منبع عشق ، و تن پوش خانه خداوند را رنگ عشق
دیدم....................................... امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم. به خدا چطور ...؟! باید گاهی سکوت کنیم؛ شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد... کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه
چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو
حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا
پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که
آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت
خداست ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته ... خوش به حالت سهراب تنها تو می دانی که خوش به حالت سهراب دانه های دلت پیدا بود . کاش بودی سهراب ....... روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم !!!!!! سهراب سپهری گر چه گنه کارم جز تو کسی ندارم به دیگری مسپارم !! یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم و از خدا، فقط خدا را بخواهیم زیرا از خدا ، غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است . نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را ... یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یک انسان
یا باید بماند یا برود و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده
است و دریغ که راه سومی هم
نیست... (دکتر علی شریعتی) بهترین فرشته ها همین شیطان
بود... مرد و مردانه ایستاد و گفت:
نه...سجده نمیکنم! تو را سجده میکنم ,اما این آدمک های کثیفی را که از
"گل
متعفن"ساخته ای...این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانی اش,خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت
و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند... برای یک شکم انگور یا خرما یا
گندم,گوسفندوار پوزه اش را
به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد"سجده
نمیکنم!" این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار
پست را سجده کنم؟؟؟کسی را که به خاطر تو,برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو,یک دسته گندم زرد و پوسیده را
به قربانگاه می آورد...؟ او را که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را
زیر پا می گذارد,پدرش را
لجن مال میکند؟برادرش را می کشد؟ نمیبینی اینها چه میکنند؟زمین را,زمان را به چه کثافتی کشانده
اند...؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و
ددمنشانه می کشند...نه,سجده
نمیکنم...!!
پریشانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
اگر در روز گرما خیز تابستان
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
زندگی در گذر است و خاطره ها ماندنی...

اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست،
اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.
در ميان املا هايمان
آن قدر کلمات سخت را به ما
یاد آوری کردند
تا فراموش نكنيم!
که عاقبت كلمات ساده اي چون
" خدا " را
فراموش کردیم ...
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم . و خود را می نگرم . و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ، و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو اینجا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد . همین و همین
.... دکتر شریعتی .
سعی کردم احساسمو با قلم خودم بنویسم. نشد. شریعتی به فریادم رسید.
مادرش پرسید: دعواکردی،چیزی دزدیدی؟ باز پدرش پرسید ،
وبرادرش کیفش را زیر و رو میکرد
به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید ، گل سرخی در دست فشرده کتاب هندسه و خندیده بود....

خدایا :
چرا حماقت انسانها اینقدر بی پایان است ؟ چرا ؟
بخدا پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست .


از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
به زودی همه در زیر خاک خواهیم خفت. خاکی که به هم مجال ندادیم تا دمی بر ان بیاسانیم....

و صداي پاي مرگ كه مي آيد...
ديگر چيزي را نمي شنوم...
همه چیز با هبوط اغاز شد ، شبهای شعر ُ دلتنگیهای بی دلیل ، به
پناهی که رسیدم اما ...
پناهی برای من بهانه ای شد برای دلتنگی ، با خودم گفتم شاید پناهی داغ
تنهایی تو را هم تازه کرده ...
" به سیبی خوشنودی و به بوییدن یک بوته بابونه
تو به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت داری
تو نمی خندی اگر بادکنک می ترکد
و اگر فلسفه ای ماه را نصف کند
تو صدای پر بلدرچین را می شناسی
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانی ریواس کجا می روید
سار کی می آید ، کبک کی میخواند ، باز کی می میرد "
" اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت و
اگر خنج نبود ، لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون میشد "
" خوب بود این مردم خاکستری دانه های دلشان همچون تو پیدا بود "
دست دنیا در پی ات می گردد . دلمان هوای شعرهایت را دارد .....
من دلم میخواهد ، رنگ را بردارم
کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود
این سخنانم را بشنو اگر تمام عمرم را به اشتباه سپرده ام بدان که در جستجوی قانون حقیقی تو بوده ام قلبم ، شاید به خطا رود اما سرشار از حضور توست . دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم می خواهم بدانی دستانم خالیست
دستانم خالیست و دلم پر از آرزوهای دور و دراز ... تو را سوگند به
بزرگیت... یا دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهایم خالی گردان می خواهم بدانی
یک عاشق به جز یک دل اسیر، هیچ به همراه ندارد پس تو مرا به جرم بی سلاح
بودن به تیر زمانه نشانه نگیر ...
خداوندا :
نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم. همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگهایم جاری است. خداوندا: از تو میخواهم که هرگز در
بیابان هولناک زندگی، تنها و بی یاور رهایم نسازی . از تو میخواهم که در
کوره راه پر پیچ و خم زندگی، تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت میباشم............ آمین





یادم
باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم
باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم
باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و
از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم
باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم
باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم
باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم
باشد زندگی را دوست دارم
یادم
باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بیزبانی که به سوی قربانگاه می رود زل
بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم
باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازَش عشق می بارد به
اسرارعشق پی بُرد و زنده شد
یادم
باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم
باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز میشود
یادم
باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم
باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم
باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم
باشد زمان بهترین استاد است
یادم
باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم
باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم
باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم
باشد قلب کسی را نشکنم
یادم
باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم
باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم
باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم
باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم
باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زندهام
و اشرف مخلوقاتبیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم



روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج
تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست
آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود
كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور
اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره
زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه
متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با
طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ
داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی، ما به ازائی ندارد.» پسرك
گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به
شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه
معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام
كنند.
دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش
درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر
تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به
اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به
بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه
بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان
بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی
نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و
دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام
تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته
شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت
شده است»
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








